تبليغاتX
2+2=5 به كسي چه مربوط!؟
2+2=5 به كسي چه مربوط!؟
...، يكي از روزها bunch of graps را از نازنين قاپيد...!

...، مي بارد و من هواي نوشتن دارم.

 هواي نوشتن،سرودن و گريستن.

روزها آمد، روزگاران رفت، و من چشم به راه دمي  بودم كه ميوه ديررس نامه ام را به تو هديه كنم.

 بر اين باغبان خواب زده  ببخش. مي بارد.

...، و شب براي نوشتن و زمزمه كردن خوش است.

زمزمه ها دارم، با اين همه شور خواندن مرا به بي راهه مي كشد.

غمي نيست، تو صداي مرا در بي راهه ها مي شنوي،

من از شب كنده شده ام، بر بلندي شب ايستاده ام و گاه فرياد زدن است.

 فرياد زدن، خاموش شدن و گريستن.

سيماي تو رو به روي من است و مرا اندوه دوري به در برده است.

:

..........

:

ميان ما و آفتابها، دشتها و جوانه ها نشسته است،

 و من مي ترسم نخستين جوانه صداي مرا كم رنگ كند.

 .:. لرزش برگي هم مي تواند بر گريه من پرده فرو كشد.

 پس بايد بلند بگريم،بلند زمزمه كنم، تا مرا از پس همه جوانه ها و برگها بشنوي

 و ...، هميشه شنيده اي.

 ما باهم پنجره ها را شنيده ايم،

دشت ها و بهارها،مثل همين ريشه هاي زمستان زده حياط ما كه نفس بهار را مي شنوند.

چند شب پيش...، در مهتاب بي رنگ فرو رفتيم و دير باز آمديم.

...، جون لحظه اي جوشش جوانه ها را شنيدم.

 احساس نزديك شدن بهار مرا از خود ربود، گلي فرياد كشيد، بانو تكاني خورد و من در بهتي نا به هنگام به تو انديشه كردم!

 

.:. .......................................................................................................................... .:.

پ.ن

1):

خوشكلاي من ازتون مي خوام براي مادر دوستم دعا كنيد... حالش خيلي بده...! التماس دعا!

:

2) راستي امروز پرسپوليسي ها منتظر باختشون جلوي تيم شهر من باشن!!! هاهاها

:

3)يه چيزي اين روزا كسي به پاي من نپيچه كه اعصابم مختله... نمره بد گرفتم...مامان...!!!!

:

يا خدا

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:14 توسط نازنین |
در زندگي زخم هايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد!

افسانه آفرينش صادق هدايت

مجلس با شكوهي پيداست كه ميان آن تخت جواهر نگاري گذاشته شده، روي آن خالق اف بشكل پيرمرد لهيده با ريش بلند و موهاي سفيد، لباس گشاد جواهر دوزي پوشيده، عينك كلفت به چشم زده و به متكاي جواهر نگاري يله داده است. يك نفر غلام سياه بالاي سر او چتر نگهداشته. پهلوي او دختري سفيد پوستي باد بزن در دست دارد و خالق اف را باد مي زند.

خودم: استغفر الله...

خودم:در قسمتي نوشته شده كه پري هايي جلوي خالق اف در حال رقص و... هستند و وقتي كارش تمام مي شوند به جلوي خالق اف مي روند و او هم از جيبش پول در مي آورد و به آنها مي دهد!

در قسمتي ديگر:

خالق اف تكه اي كاغذ از بغل خود در مي آورد و مي خواند:

همانا به درستي كه چنين است و جز اين نيست كه مي خواهم شما را به مطلبي آگاه سازم.(آب دهان خود را فرو مي دهد) مي دانيد كه با وجود پيري و ناتواني( استغفر الله- اين تيكه از خودم-) چند روز است كه دست بكار شده ام. روز اول روشنايي، بعد زمينها، آسمانها، آبها، سنگها، كلوخها و غيره را درست كردم...(قدري تامل مي كند) اينك مي خواهم يك يادگار پاينده از خود بگذارم و قدرت نمايي بكنم. از اين رو مشيت و اراده من بر آن قرار گرفت تا روي اين زميني كه در منظومه شمسي و در خانواده خورشيد است، يك دسته جانور بيافرينم و پادشاهي آدم نام بصورت خودم از گل درست كرده بر آنها بگمارم، تا بر همه موجودات فرمانروايي داشته باشد.- ( به به و آفرين حضار)- نه تنها پادشاهي روي زمين داشته باشد، بلكه مي خواهم كه همه ملائكه و غلامان و جنها و پريان و حوران بر وي تعظيم كرده، سر فرود بياورند و...

مسيو شيطان ( حرف خالق اف را بريده ميايد به ميدان)

پس من چه كاره هستم؟ پس من كي هستم؟( پچ پچ حضار)

خالق اف( رنگ شاه توت شده): با من يه يه يكي بدو مي كني؟ فضولي نكن. خفه شو.

خودم:...  خلاصه بقيه را سانسور مي كنيم   البته احتمالا خيلي ها اين كتاب را خواندن

در جايي خالق اف با جبرييل درد دل مي كند و به او مي گويد كه به شيطان خيلي رو دادم!

در جاي ديگر مي آيد كه جبرييل از خداوند مي پرسد : (با چرب زباني)

اين جانوراني كه از گل ساخته ايد را چگونه زندگي مي كنند؟

خالق اف:فكرش را كرده ام، آنها را به جان يكديگر مي اندازم تا يكديگر را بخورند!

خودم:در ضمن پيشنهاد توليد مثل ما هم جبرييل به خداوند مي دهد در حالي كه خداوند غرق در فكر است كه چه كند كه نسل ما پاينده بماند!

خودم:جاي ديگر باز هم جبرييل پيشنهاد مي دهد كه كسي مامور شود تا جان يه عده از آنها را بگيرند

و خداوند رو به ملا عزراييل مي كند و به او مي گويد : تو از عهده اين كار بر مي آيي؟

ملاعزراييل: دستم به دامنتان من پير شده ام، غلط كردم، از من اين كار ساخته نيست

خالق اف ( خشم ناك):عجب حكايتي است امروز همه نوكرهايم با من مخالفت مي كنند

خودم:و خلاصه ملا عزراييل به غلط كردن مي افتد و قبول مي كند

خودم: در جايي خالق اف به ميكاييل دستور مي دهد كه چند نفر منشي اضافه كند و صورت حساب را براي او بياورد و در جايي ديگر از گران شدن خرج و مخارج گله مند مي شود!

در جايي هم خداوند اعلام مي كند كه از همه بيشتر جبرييل را دوست دارد و جواني را با او گذرانده و در آن لحظه افسوس جواني كه از دست رفته را مي خورد!

در جايي : ميكاييل مي گويد كه سقف قصر زمرد چكه مي كند

و خالق اف مي گويد كه باز هم مي خواهي برايمان خرج بتراشي

و او مي گويد: غلط كردم!

....................................................................................................................................

پ . ن )

ديگه داره زيادي طولاني مي شه البته جاهاي خنده دارش كه آدم نمي دونه بخنده يا افسوس بخوره مانده ولي نمي خوام پستم زياد طويل بشه اگه درخواست براي ادامه اين داستان زياد بود در پست بعدي بازهم ادامه مي دهم

پ.ن)

هميشه هر نويسنده با نوشتن كتابي كارهاي قبلي بي نظير خود را زير سوال مي برد

مثل همين صادق هدايت اين همه كتاب باحال دارد ولي با نوشتن اين كتاب افسانه آفرينش باعث شد نويسندگي خودش را زير سوال ببرد!

پ ن)

راستي اين  حتما بايد بگم:

در جايي آمده كه حضرت آدم از جبرييل مي پرسد:

كه خدا براچي ما رو آفريده؟

جبرييل مي گويد: به كسي نگو ولي خودش هم نمي داند پشيمان هم شده

مي خواسته روي تختش دراز بكشه و فرني بخوره و به شما نگاه كنه و بخنده!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:33 توسط نازنین |
خیلی عاقلم

وقتيكه عقل به انسانيتم دستبند مي زند و پاي عاطفه ام را به سلابه مي كشد حس غريب ديوانگي در من در زير پوستم گل مي كند و قهقاه ديوانگيم بي شك از آزاديست. دلم مي خواهد ساعتها بدون باراني، در باران بدوم،در باران تند پاييز يا بهار فرقي نخواهد كرد. پوست نمدار زمينم را فصلها بجوم و خيال مي كنم ميتوانم كوه باشم. بر ديو صخره ي شانه هايي كه بي اعتنا بالايشان مي اندازم عقابي باشم بر ظلمت ستيغهاي گمشده وسيمرغي در فراسوي قاف.

چقدر دلم مي خواهد كودكي باشم كه مگسها را بيازارد، پشه هاي موذي را بر بالاي تار عنكبوت اعدام كرده باشد.

و در پژواك ناگهاني كوهستان،خاموش ننشيند ، بدور دست بگويد ها ها....هو....هو تا كلاغان آنسوي چنارستان را بترساند.

خداي من، بيش از اندازه عاقلم آورده اي،زيرا، آزاد نيستم در خيابان گريه كنم، گريه كنم، گريه كنم به بهانه اي كه ترا ندارم. وقتيكه در خيابان، نانوايي، در كوچه هاي ميكده، در بن بستهاي پاركهاي عمومي گريه ام مي گيرد، ناگزيرم بغضم را دريا دريا، ساكت بدست تا خانه همراهي كنم. وقتيكه خانه خالي نيست، وقتي كه تنهايي جايش نيست، اسطوره ي دردناك كوچه را، در بادام چشمم بتلخي مي سوزانم و دودش را در چشم هيچكس نخواهم ريخت. گاهي كه هفته ها و هفته ها، از روي ترس مجال پيدا نميكنم بسته هاي غمم را كه: از خيابان ها، كوچه ها، جاده ها باغ ها و مزارع به غنيمت برده ام باز كنم... زيرا در خانه ام نيز سو تفاهميت گريستن آنچنانكه يك عشق در روستايي كوچك ...

آزاد نيستم دستان بيكارم را به كاري وادارم كه فرمان دلم را برده باشند. به مرد پيري كه به خاطر آزادي خريد اسب قيمتي،گاري مي كشد كه بگويم: از انجمن حمايت از حيوانات حق بازنشتگي طلب دارد.

عرق پيشانيش را در دستمال مهربانيم بپيچم. آزاد نيستم، نه، من آزاد نيستم به كالسكه اي فرسوده بياويزم و دري در روزنه شهر بگشا تا بگويم: صبح شد آهاي بيدار باشيد.   آزاد نبوده ام هرگز....   آزاد نبوده ام بازوي آفتاب زده ي زنان شاليزار را بمالم و به پاي زالو خورده شان مرهم بگذارم.

آزاد نيستم مرزهاي ضابطه را بشكنم، ديوار فاصله ها را بردارم وبجاي همه فروشندگان دوره گرد در تداوم يكريز فرياد، داد بزنم: آفتاب آي آفتاب! تا صدايشان بيشتر ازدل زنانه ام نگيرد، زيرا مردم ديوانه ام مي خوانند، زيرا ديوانه گان را عاقلانه سنگسار مي كنند. چقدر دلم مي خواهد بي دغدغه ي سنگها يك ديوانه ي رسمي باشم ومردم- ديوانه ترين مردم- ديوانگيم را به رسميت بشناسند. همانند كشوري كه تازه استقلال يافته باشد آزاد زندگي كنم.

..:..خداي من به جرم عاقل بودن مجبورم يك تماشاچي باشم يك تماشاچي بي انصاف..:..

.....................................................................................................................................

پ.ن:

اول سلام، خب نمي شد دست در كار هنري برد چون نياز به سلام اونجا نبود.

پ.ن2): آغاز سال تحصيلي تبريك، باور كنيد اگه به درس از زاويه ديگه اي نگاه كنيد خيلي دلنشين مي شه

پ.ن3):

پيشاپيش شهادت مولايم را تسليت مي گويم

.          ن 4):

.          از بعضي ها واقعا معذرت مي خوام و بدن هيچ غروري همين جا اعلام مي كنم كه اشتباه مي كردم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 17:21 توسط نازنین |