يادم افتاد اون روزها رو؛
اون روزهايي كه براي سحر با چشمهاي پف كرده چادر نماز به سر مي كردم و بهش مي گفتم:
آهاي آقا بزرگه كه نمي زاري بخوابم ببين چقدر خاطرت عزيزه!
مني كه سن ام هم سن نگاه تو به پهناي زندگي نوح است
اومدم بگم كه سرم را مي زارم روي يه تيكه خاك كه بهش ميگن تبركي بدون هيچ اعتراضي اومدم خودم را پستي خاك برسونم، بدون هيچ كج خلقي كمرم را تا زاويه اي از نگاهت خم مي كنم و زندگي ام را همچون بوي محبتي كه سرتاسر خيابان را با قدم گذاشتن اين ماه توش راه انداختي خوش بو مي كنم.
گفتم اين ماه، اجب صفايي داري تو بشر اين ماه راه انداختي كه كمي اين بابا مامان كنار هم باشن.
مي دوني چيه اگه من جات بودم همه 12 ماه را مي كردم رمضون،
به خدا همه ي سال را روزه مي گرفتم.
راستي مي گن امام زمونمون فكر بازگشت به سرش زده ؛
حالا تا چه اندازه راست و حسيني باشه.
خدا جون من آسمون را از دريچه نگاه تو ديدم؛
خداي من ديدم با چه نيروي شگرفي داري منو به سوي خودت مي كشوني.
صبح هاي رمضون كه نمي خوام پاشم و خوابهايي به اندازه وسعت نهايت ببينم تو دستم مي گيري و با هر فشاري منو سر پا مي كني؛
تازه امروز يه چيز جديد هم فهميدم اينكه چادر نماز رو امروز تو دادي دستم؛
وقتي رفتم توي گنجه كه آب بخورم تو زدي زير دستم و گفتي يكم طاقت كن افطار نزديك است.
آره يادش به خير كوچيك بوديم و ساده و صاف بوديم؛ نگاهمون مي كردي اما حالا...
به خدا اگه مي دونستم بزرگ بشم صبح ها بيدارم نمي كني، خدا وكيلي بزرگ نمي شدم!
خدا جونم باور كن : نه از رومم، نه از زنگم؛ همان بيرنگ بيرنگم!
آقا يه شعر از خودم مي زارم بريد حال كنيد:
آتش غم پرده هاي شب بسوخت
بر دل آمد،هم زبان، هم لب بسوخت
دوش،آهي سر كشيد از جان مرا
شعله هايش بر فلك كوكب بسوخت
گرچه كاخ فتنه بر شد بر سپهر
آه من او را به يك يارب به سوخت
روز ديگر پرده اي ديگر بزد
پس به يارب هاي ديگر شب بسوخت
آتش آهم زپا تا سر بسوخت
عشق آتش بود و جان من چو عود
شعله اش هم عود و هم مجمر بسوخت
زآتش رويش يكي اخگر فتاد
هر دو عالم را از آن اخگر بسوخت
........................................................................................................................
پ.ن:
آقا اين روزها صفاي ديگري دارد؛ جوري كه با رسيدن مدارس و دل ضعفه رفتن توي مدرسه صفاش دو چندان مي شه.... هوي ، آره با تو هستم: اين روزها رو از دست نده!
پ.ن(2):
ايراد نگيريد مي دونم شعرم نه وزن داره و ريتم و نه موزون ولي خوب ديگه بيشتر از اينا ازم بر نمي ياد!![]()
پ.ن(3): راستي اين گنجه كه رفتم آب بخورم يه سوسكه اومد روي دستم منم ترسيدم و يهو جيغ كشيدم و آب از دستم افتاد!![]()
