وقتيكه عقل به انسانيتم دستبند مي زند و پاي عاطفه ام را به سلابه مي كشد حس غريب ديوانگي در من در زير پوستم گل مي كند و قهقاه ديوانگيم بي شك از آزاديست. دلم مي خواهد ساعتها بدون باراني، در باران بدوم،در باران تند پاييز يا بهار فرقي نخواهد كرد. پوست نمدار زمينم را فصلها بجوم و خيال مي كنم ميتوانم كوه باشم. بر ديو صخره ي شانه هايي كه بي اعتنا بالايشان مي اندازم عقابي باشم بر ظلمت ستيغهاي گمشده وسيمرغي در فراسوي قاف.
چقدر دلم مي خواهد كودكي باشم كه مگسها را بيازارد، پشه هاي موذي را بر بالاي تار عنكبوت اعدام كرده باشد.
و در پژواك ناگهاني كوهستان،خاموش ننشيند ، بدور دست بگويد ها ها....هو....هو تا كلاغان آنسوي چنارستان را بترساند.
خداي من، بيش از اندازه عاقلم آورده اي،زيرا، آزاد نيستم در خيابان گريه كنم، گريه كنم، گريه كنم به بهانه اي كه ترا ندارم. وقتيكه در خيابان، نانوايي، در كوچه هاي ميكده، در بن بستهاي پاركهاي عمومي گريه ام مي گيرد، ناگزيرم بغضم را دريا دريا، ساكت بدست تا خانه همراهي كنم. وقتيكه خانه خالي نيست، وقتي كه تنهايي جايش نيست، اسطوره ي دردناك كوچه را، در بادام چشمم بتلخي مي سوزانم و دودش را در چشم هيچكس نخواهم ريخت. گاهي كه هفته ها و هفته ها، از روي ترس مجال پيدا نميكنم بسته هاي غمم را كه: از خيابان ها، كوچه ها، جاده ها باغ ها و مزارع به غنيمت برده ام باز كنم... زيرا در خانه ام نيز سو تفاهميت گريستن آنچنانكه يك عشق در روستايي كوچك ...
آزاد نيستم دستان بيكارم را به كاري وادارم كه فرمان دلم را برده باشند. به مرد پيري كه به خاطر آزادي خريد اسب قيمتي،گاري مي كشد كه بگويم: از انجمن حمايت از حيوانات حق بازنشتگي طلب دارد.
عرق پيشانيش را در دستمال مهربانيم بپيچم. آزاد نيستم، نه، من آزاد نيستم به كالسكه اي فرسوده بياويزم و دري در روزنه شهر بگشا تا بگويم: صبح شد آهاي بيدار باشيد. آزاد نبوده ام هرگز.... آزاد نبوده ام بازوي آفتاب زده ي زنان شاليزار را بمالم و به پاي زالو خورده شان مرهم بگذارم.
آزاد نيستم مرزهاي ضابطه را بشكنم، ديوار فاصله ها را بردارم وبجاي همه فروشندگان دوره گرد در تداوم يكريز فرياد، داد بزنم: آفتاب آي آفتاب! تا صدايشان بيشتر ازدل زنانه ام نگيرد، زيرا مردم ديوانه ام مي خوانند، زيرا ديوانه گان را عاقلانه سنگسار مي كنند. چقدر دلم مي خواهد بي دغدغه ي سنگها يك ديوانه ي رسمي باشم ومردم- ديوانه ترين مردم- ديوانگيم را به رسميت بشناسند. همانند كشوري كه تازه استقلال يافته باشد آزاد زندگي كنم.
..:..خداي من به جرم عاقل بودن مجبورم يك تماشاچي باشم يك تماشاچي بي انصاف..:..
.....................................................................................................................................
پ.ن:
اول سلام، خب نمي شد دست در كار هنري برد چون نياز به سلام اونجا نبود.
پ.ن2): آغاز سال تحصيلي تبريك، باور كنيد اگه به درس از زاويه ديگه اي نگاه كنيد خيلي دلنشين مي شه
پ.ن3):
پيشاپيش شهادت مولايم را تسليت مي گويم
. ن 4):
. از بعضي ها واقعا معذرت مي خوام و بدن هيچ غروري همين جا اعلام مي كنم كه اشتباه مي كردم.

